ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )
15
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )
مرا محفوظ داشت ولى بعيد نيست كه كسى را كه پس از من است گمراه كند . مرداس بن حدير ابو العباس مبرد مى گويد : از جمله مجتهدان خوارج زنى به نام بلجاء بود او زنى از قبيله حرام بن يربوع بن مالك بن زيد مناة بن تيم بود . ابو بلال مرداس بن حدير هم از خاندان ربيعة بن حنظلة و مردى پارسا بود كه خوارج او را بزرگ مى داشتند ، او مردى مجتهد بود كه بسيار درست و پسنديده سخن مى گفت . غيلان بن خرشة ضبى او را ديد و گفت : اى ابو بلال ديشب شنيدم امير - يعني عبيد الله بن زياد - سخن از بلجاء مى گفت و خيال مى كنم به زودى او را خواهند گرفت . ابو بلال نزد بلجاء رفت و به او گفت : خداوند براى مومنان در مسئله تقيه توسعه قرار داده است ، مخفى شو كه اين ستمگر كينه توز كه بر خود ستم مىكند از تو نام برده است . بلجاء گفت : اگر او مرا بگيرد خودش در آن كار بدبخت تر خواهد شد و من دوست نمى دارم هيچكس به سبب من به زحمت و رنج افتد . عبيد الله بن زياد كسى را گسيل داشت و بلجاء را پيش او آوردند ، هر دو دست و هر دو پاى او را بريدند و او را كنار بازار انداختند ، ابو بلال در حالى كه مردم كنار او جمع شده بودند از آنجا گذشت و پرسيد چه خبر است گفتند : بلجاء است . ابو بلال كنار او رفت و بر او نگريست و سپس ريش خود را به دندان گرفت و با خود گفت : اى مرداس اين زن در مورد گذشت از دنيا از تو خوش نفس تر و آمادهتر بود . گويد : سپس عبيد الله بن زياد مرداس را گرفت و او را زندانى كرد ، زندانبان كه شدت اجتهاد و كوشش او را ديد و شيرينى سخن او را شنيد به او گفت : من براى تو مذهبى پسنديده مى بينم و دوست مى دارم براى تو كارى پسنديده انجام دهم ، آيا اگر بگذارم شبها به خانهء خود به روى آخر شب و سحرگاه پيش من برمى گردى گفت : آرى . و زندانبان با او همينگونه رفتار مى كرد . عبيد الله بن زياد در حبس و كشتن خوارج پافشارى ، و لجاجت مى كرد و چون با او درباره آزاد ساختن برخى از خوارج گفتگو شد نپذيرفت و گفت : من نفاق را پيش از آن كه آشكار شود سركوب مى كنم ، همانا سخن ايشان در دلها بيشتر از آتش در نى اثر مىكند و تندتر آن را شعلهور مى سازد .